سالها، یک ساعت بعد از بیدار شدن از خواب، بدترین قسمت روز من بود.
کنار تخت مینشستم و منتظر میماندم - نه به این دلیل که میخواستم، بلکه به این دلیل که زانوهایم هنوز یاری نمیکردند. برای رفتن به حمام، دستم را به دراور میگرفتم. تا حدود ساعت ۸ صبح نمیتوانستم فنجان قهوهام را به درستی در دست بگیرم. تا اواسط صبح بدنم نرم میشد و تقریباً احساس عادی داشتم. اما آن ساعت اول؟ هر روز، همان یادآوری بود که بدنم قبل از اینکه حتی به اندازه کافی بیدار باشم تا با آن بحث کنم، شروع به از کار افتادن کرده بود.
روی پیشخوان حمام، مجموعهای از چیزهایی که آن را درست نکرده بودند، قرار داشت: ژل ولتارن تجویزی، ایبوپروفن، دو بطری گلوکوزامین، و یک تیوپ منتول که فقط پوستم را سرد میکرد.
۶۳ ساله بودم و ساعت اول هر روز از قبل سختترین قسمت به نظر میرسید.
چیزی که نمیتوانستم بفهمم این بود: اگر تا ناهار حالم خوب بود، چرا صبح همیشه اینقدر بد بود؟