هیچوقت صبحی را که فهمیدم زانوهایم زندگیام را به دست گرفتهاند، فراموش نمیکنم.
پایین پلههای خانهام ایستاده بودم و در ذهنم حساب میکردم که با کدام پا باید شروع کنم. سالها بود این کار را انجام میدادم و خودکار شده بود. پله به پله. پله به پله. هر بار یک پله، نرده را مثل یک پیرمرد گرفته بودم – که، از لحاظ فنی، به آن تبدیل شده بودم.
روی پیشخوان آشپزخانه پشت سرم، آخرین مجموعه از راهحلهای شکستخورده قرار داشت: ژل وُلترن تجویزی، یک بطری ایبوپروفن نیمهتمام، دو نوع مکمل گلوکوزامین مختلف، زانوبندی که تمام تابستان هنگام کار در حیاط از آن استفاده کرده بودم، و عصایی که همسرم بالاخره مرا متقاعد کرده بود کنار در پشتی نگه دارم.
هیچکدام کارساز نبود. ارتوپدم در آخرین ویزیتم مراحل بعدی را توضیح داده بود، و عبارت «تعویض جزئی زانو» حالا بخشی از دایره واژگانم بود. بیسروصدا شروع به تحقیق درباره جراحان کرده بودم. حساب میکردم که آیا میتوانم بدون اینکه کل سهماهه کاری را بهم بریزم، مرخصی بگیرم یا نه.
۶۴ ساله بودم و احساس میکردم ۸۰ ساله شدهام.
اگر سه سال استفاده از هر محصول، نسخه، و جلسه فیزیوتراپی نتوانسته بود به من کمک کند – چه چیزی میتوانست؟