هیچوقت صبحی را که فهمیدم مسکنهایم بیصدا در حال نابود کردن من هستند، فراموش نمیکنم.
با قهوهام پشت میز آشپزخانه نشسته بودم و داروهای روزم را ردیف میکردم، درست مثل کاری که شش سال بود هر روز صبح انجام میدادم. دو ایبوپروفن برای زانوها. یک استامینوفن برای کمر. یک داروی ضدالتهاب تجویزی که دکترم بعد از اینکه داروی قبلی شروع به "تحریک" معدهام کرد، آن را برایم عوض کرده بود. به علاوه مهارکننده پمپ پروتون که برای محافظت در برابر تحریک ناشی از قرصها اضافه کرده بود.
به آن رژه کوچک بطریهای نارنجی نگاه کردم و با خودم فکر کردم، این نمیتواند درست باشد.
۶۷ سال داشتم. ۳۴ سال معلم بودم و هرگز به دلیل بیماری یک روز را هم از دست نداده بودم. حالا سه دارو نیاز داشتم تا فقط از اتاق خوابم به آشپزخانه بروم – و یک چهارم برای اینکه آن سه داروی اول معدهام را سوراخ نکنند.
و بدترین قسمت؟ زانوهایم هنوز درد میکرد. قرصها هیچ چیز را درست نمیکردند. آنها فقط صدا را کم میکردند – برای حدود چهار ساعت – و سپس درد دوباره با شدت بازمیگشت، گاهی اوقات بدتر از قبل.
احساس شکست میکردم. اگر طب مدرن نمیتوانست به من کمک کند، چه چیزی میتوانست؟